تبلیغات
خدارو دوست دارم - راهزن و قدیس

راهزن و قدیس

 

سالهای نه چندان دور زاهدی که بعدها به نام ساون قدیس معروف شد در یکی از غارهای منطقه زندگی می کرد.

 

 در آن دوره منطقه مورد نظر فقط یک قصبه مرزی بود که اهالی‌اش را راهزنان گریزان از عدالت، قاچاقچی‌ها، روسپی‌ها،

 ماجراجویانی که در جست و جوی همدست به اینجا می آمدند و قاتلانی بودند که بین دو جنایت این جا استراحت می کردند.

شرورترین آنها مرد عربی به نام آحاب بود که دهکده و حواشی آن را تحت سلطه داشت و

 مالیات‌های گزافی بر کشاورزان تحمیل می کرد، کشاورزانی که هنوز اصرار داشتند شرافتمندانه زندگی کنند.

یک روز ساون (قدیس معروف) از غارش پایین آمد به خانه آحاب رفت و از او خواست برای گذراندن شب جایی به او بدهد.

آحاب خندید و گفت:

نمی دانی من قاتل ام؟ تاکنون سر آدم‌های زیادی را در زمین هام بریده‎ام؟ البته که زندگی تو برای من هیچ ارزشی ندارد؟

ساون پاسخ داد:
 می دانم اما از زندگی در آن غار خسته شده ام دلم می خواهد دست کم یک شب این جا بخوابم

آحاب از شهرت قدیس خبر داشت که کم تر از خودش نبود و این آزارش می داد

 

چون دوست نداشت ببیند عظمتش با آدمی این قدر ضعیف تقسیم می شود برای همین تصمیم گرفت همان شب او را بکشد

 تا به همه نشان بدهد تنها مالک حقیقی آن جا کیست کمی گپ زدند.

آحاب تحت تاثیر صحبت های قدیس قرار گرفت اما مردی بی ایمان بود و دیگر هیچ اعتقادی به نیکی نداشت.


جایی برای خواب به ساون نشان داد و بدخواهانه به تیز کردن چاقوش پرداخت.

 ساون پیش از این که بخوابد چند لحظه او را تماشا کرد آنوقت چشم هاش را بست و خوابید آحاب تمام شب چاقوش را تیز کرد

صبح وقتی ساون بیدار شد او را اشک ریزان کنار خود دید. جریان را پرسید

آحاب جواب داد:

نه از من ترسیدی و نه درباره‌ام قضاوت کردی

 

 اولین بار بود که کسی شب را کنار من گذراند

 

و به من اعتماد کرد

 

 اعتماد کرد که می توانم انسان خوبی باشم

 

 و به نیازمندان پناه بدهم

 

 تو باور کردی که من می توانم شرافت مندانه رفتار کنم

 

 پس من هم چنین کردم.


می گویند آنها پیش از خواب کمی با هم گپ زدند هر چند از همان لحظه ورود ساون قدیس به خانه آحاب،

 

آحاب شروع کرده بود به تیز کردن خنجرش.

 

 از آن جا که مطمئن بود جهان بازتابی از خودش است، تصمیم گرفت او را به مبارزه بطلبد پس پرسید:

 

اگر امروز زیباترین روسپی شهر به این جا میاید، می توانی تصور کنی که زیبا و اغواگر نیست.

 

قدیس جواب داد: نه. اما می توانم خودم را مهار کنم.

 

 

 

آحاب دوباره پرسید: و اگر به تو پیشنهاد کنم مقدار زیادی سکه طلا بگیری ولی در ازایش کوه را ترک کنی و به ما ملحق بشوی

 

می توانی طلاها را مشتی سنگریزه ببینی؟

 

قدیس گفت: نه. اما می‌توانم خودم را مهار کنم

 

 

آحاب دوباره پرسید: اگر دو برادر سراغت بیایند، یکی از تو متنفر باشد و دیگری تو را یک قدیس بداند،

 

می توانی هر دو را به یک چشم نگاه کنی؟

 

قدیس پاسخ داد: هر چند رنج می برم اما می توانم خودم را مهار کنم و با هر دو یک طور رفتار کنم

 

 

می گویند این گفتگو مهم ترین عاملی بود که باعث شد آحاب ایمان بیاورد.

 



از کتاب شیطان و دوشیزه پریم. نویسنده: پائولو کوئلیو


نوشته شده توسط دریا دلارام در سه شنبه 18 آبان 1389 و ساعت 12:29 ب.ظ

نظرات()

نوشته های پیشین

+ داستان ما و خدا+ قصه عشق+ چند کلمه حرف حساب+ ای کاش+ روش شناخت شیطان!+ عید قربان است فردا و منم قربانی‌ات+ عـــشـــق هـرگـز نمی میرد ! ...+ ربان آبی+ عید امد+ نجار پیر+ بهترین کلمات+ عید قربان مبارک+ به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد+ به اعتقاد من پشتکار،صبر و مداومت بزرگترین عامل موفقیت است. واکفلر+ اصل موفقیت قورباغه ای

صفحات:

: منوی اصلی :

وبلاگ من
پست الكترونیك
تماس با من
[yahoo]

: نویسندگان :

دریا دلارام (189)

: آرشیو :

آبان 1389 (51)
مهر 1389 (23)
شهریور 1389 (40)
مرداد 1389 (51)
تیر 1389 (43)
خرداد 1389 (2)

: آرشیو موضوعی :

سلام (2)

: جستجو :

: خبرنامه :

: لینکستان :

راز جوانی
حجت الاسلام قرائتی
شهید اوینی
سایت مقام معظم رهبری
مردان بی ادعا
طب قرانی
انگلیسی خود را تقویت کنید
بزرگترین وبلاگ تفریحی دانشجویی کشور
فرشته ی من
مهدی (عج) تنها نیست
شریعت نبوی
:: سرباز امام زمان ::

: لینکدونی :

یاس مدینه (-)
* روان شناسی ** ** psychology * (-)
آرشیو لینکدونی

: نظر سنجی :

: آمار وبلاگ :

امروز:
بازدیدهای امروز:
بازدیدهای دیروز:
كل بازدیدها:
كل مطالب:
كل نظرات:
ایجاد صفحه: - ثانیه

: طراح قالب :


Sarbaze Imam Zaman