تبلیغات
خدارو دوست دارم - بهشت می فروشم

بهشت می فروشم

بهلول، هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد.
پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد
.

آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست

کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

 

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه)با یکی از
خدمتکارانش به طرف او  آمد. به  کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و
گفت:

 -
بهلول، چه می سازی؟


 

بهلول با لحنی جدی گفت:

 

 - بهشت می سازم.

همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت
:

 -
آن را می فروشی؟


بهلول گفت:

 
- می فروشم
.

 

 - قیمت آن چند دینار است؟

 

 - صد دینار.

 

زبیده خاتون گفت:

 

 من آن را می خرم.

بهلول صد دینار را گرفت و گفت
<